کنفرانس پاریس به زبان فرانسه... باید خوب باشد، اما نبود.
+
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 23:57 توسط ژاله
|
نوشته ای:
«کفر
یعنی همین که بر من رفت
یعنی همین که برای عزیزت یگانه نباشی»
من چه بنویسم.........؟
+
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 0:13 توسط ژاله
|
صدای تو را که می شنوم، قلبم تیر می کشد...
+
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 0:9 توسط ژاله
|
هنوز هیچکس را ندیده ام که از کار گلشیفته دفاع کند... من دفاع می کنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 23:21 توسط ژاله
|
باورش سخت است اما شخصیت آدم گاهی مثل پارچه آب می رود... گاهی کش می آید... گاهی نخ نما می شود...
مثلاً تو نمی توانی بگویی من آدم فروتنی هستم... هیچ حکم کلی ای وجود ندارد... گاهی نیستی... گاهی برعکس اش هستی...
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 23:20 توسط ژاله
|
دچار خستگی مزمن ام. با سرعت به زنگ پایان کارهایی که پذیرفته ام نزدیک می شوم و خسته ام. از خستگی نمی توانم آنطور که می خواهم کارهایم را انجام دهم و از آن طرف، از اضطراب کارهایم نمی توانم با خیال راحت استراحت کنم...
+
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 17:43 توسط ژاله
|
راننده جاده، تندتر از راننده شهر می راند...
+
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 8:35 توسط ژاله
|
از سفر می آیم... از جاده... پوست دست هایم زبر شده است و گلویم کمی درد می کند...
روحم اما آرام است...
سفر...
یک چیزی در سفر هست...
این دشت ها و ابرها...
روستاهای سر راه، که هر کدام داغی به دلم می گذارند برای رفتن و دیدن...
امروز با خودم می گفتم:«بار دیگر تنها می
آیم... تا هر روستا را بگردم... تا هر جا که خواستم بیتوته کنم... تا سفر
خودم را و روش سفر خودم را پیدا کنم...» به همسفری فکر می کردم... و دوباره: «نه! همسفر نمی خواهم... تنها خواهم آمد...»
یادم است یک روز متوجه شدم که نمی توانم نمایشگاهی هنری را با "دیگری" ببینم... امروز فکر کردم سفر را هم نمی توانم با "دیگری" بروم...
+
نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 21:53 توسط ژاله
|
خوب من دیشب خواب تو را دیدم... و امروز چندین بار حس ات کردم... کجای این خاکی؟
جرأت نمی کنم به دنبالی نشانی از تو باشم.
+
نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 21:43 توسط ژاله
|
و سنگ طلا!
گفتی: «چه چیز، کدام شیء، خاطره ای را در ذهنت روشن می کند؟» و من از همان لحظه تا به حال، فقط به "سنگ طلا" فکر کرده ام...
این "سنگ طلا"، که حالا دیگر سال هاست در کتابخانه ام هست...
گفتی: «آن شیء را به ما بده تا در موزه ای، "موزه خاطره" بگذاریمش... و همیشه مردم به دیدنش بیایند...»
فکری کردم. سنگ طلا را به تو می دهم تا در موزه ات بماند برای همیشه... برای همه...
شاید این "سنگ طلا"، بهترین چیزی بوده است که تا به حال، از کسی گرفته ام...
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 20:39 توسط ژاله
|
از "صلحی" حواهم نوشت، که تو در صدایم دیدی و من را متوجه آن کردی... با این "صلح" کاری خواهم کرد...
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 20:34 توسط ژاله
|
شب ها که تنها بر می گردم... سر آن
چهارراه، آن پسر جذامی را می بینم... که صورتش و دستانش به طرز وحشتناکی
خورده شده است... جرأت نمی کنم به صورتش نگاه کنم...
مدام از خودم می پرسم چرا نمی توانم به صورتی نگاه کنم، که او با آن زندگی می کند...
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 20:31 توسط ژاله
|
می خواهم یک چیزی بنویسم. اما نمی دانم از "صلح" بنویسم... یا از این "پسر جذامی"... از "تو" بنویسم که رفته ای... یا از "سنگ طلا"...
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 9:52 توسط ژاله
|
من توانایی دیدن، و درک "حقیقت" را دارم. آنها ندارند. نمی دانم چرا من این توانایی را دارم و آنها ندارند.
اما، همین نعمت، من را بس.
+
نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 0:40 توسط ژاله
|
"تاریخ اسلام" می خوانم... نمی فهمم... نمی فهمم شان... با این شمشیرهای برّان... و میل بی پایانشان به تصاحب زنان... نمی فهمم شان.
"تاریخ مسیحیت" را با اشک و آه می خواندم...
+
نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 8:50 توسط ژاله
|
وحشیانه در می زنم... فریاد می زنم: «باز کن! می خواهم بیایم تو!» باز نمی
کند... آنقدر بر در می زنم که هلاک می شوم... می نشینم پشت در... با وجودی
آویزان از جسمم...
در را باز می کند و مودبانه می گوید: «بفرمائید داخل...» می روم داخل...
سفره ای به گستردگی دنیا مقابلم است... می نشینم. خجالت می کشم...
+
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 11:38 توسط ژاله
|
"تجربه"، فقط "تجربه" نیست، "تجربه" هم هست!
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 22:20 توسط ژاله
|
دنیا... دنیای پوچ... که با هیچ... پوچ بودنمان را به ما نشان می دهد...
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 22:18 توسط ژاله
|
من خواب "نیویورک" را می بینم...
+
نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 14:0 توسط ژاله
|
"زنی در برلین" فیلم گندی است، اما یک چیز را به تو می دهد... اینکه وقتی همه چیز را از تو گرفتند، چه داری؟
+
نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 10:33 توسط ژاله
|